تبليغاتX
عشق پایان ندارد

محبت یادتون نره عاشقان

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 21:43 توسط امین |

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست!

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود  . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود.

محتاج محبتیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:57 توسط امین |

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بودم که بیقرارت کردم
  

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شو

یمحبت یادتون نره

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 22:47 توسط امین |

من از اين شهر گذر خواهم کرد

من از اين شهر دروغ

من از اين نفرت و اندوه غريب

من از اين فصل که در حزن و تب است

من از اين ماتم و افسوس گذر خواهم کرد

به تو خواهم پيوست

به تو اي اوج غرور !

به تو اي ساحل فرداهايم !

به تو اي عشق !

به تو آبي شب !

به تو خواهم پيوست .

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:37 توسط امین |

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز یاری و دیاری باری


برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس
 
برو آنجا که تو را منتظرند

 

 

قاصدک غم دارم..

 
! قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:32 توسط امین |

عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خارگي انتظاري است كه آدم ز برادر دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:28 توسط امین |

 

نمي دانم از چه بنويسم هنگامي كه چيزي به ياد ندارم

 نمي دانم چه بگويم هنگامي كه چيزي براي گفتن ندارم

 نمي دانم به چه اميدي زنده بمانم هنگامي كه نا اميدي سراسر وجودم را

فرا گرفته است

 و اينك چشمانم را به آسمان بي ستاره دوخته ام

 شايد حوري آسمان به فريادم رسد و مرهمي براي اين دل شكسته پيدا

كند 

 افسوس كه اين دل همانند قايق شكسته اي است كه طاقت كوچكترين

طوفان را ندارد و با كوچكترين لرزش مي شكند

 تنهايم و بي كس و باز هم به آسمان بي ستاره ام چشم خواهم دوخت و

 باز هم فرياد خواهم زد دلم تنگ است

 نمي دانم به كدامين گناه آلوده ام كه اين چنين تقاصش را پس مي دهم

 گاه در دل نوري از اميد احساس مي كنم

 به ياد مي آورم كه در اين دل كسي وجود دارد كه با اينكه فراموش كردنش

غيرممكن است از ياد رفته

 آنقدر حقير و كوچك بوده ام كه از حضور هميشگي اش غافل شده ام

 اين دل پر است از محبتش و او تنها كسي است كه ياد و خاطرش دلم را

آرام مي سازد

 آري، اين خداست كه غم ها را از ياد مي برد

 نوازشش مرهم دل شكسته است و دل هر دلشكسته اي را آرام مي سازد

 و با كلامش باغ سرمازده ي دل را طراوت مي بخشد

 و از اتاق تاريك دل، دنيايي پر از نور و اميد مي سازد

 آسمان بي ستاره را با يادش پر ستاره مي كند

 و اگر ذره اي به او اظهار علاقه كني عاشقانه تو را در آغوش مي گيرد

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:23 توسط امین |

۱- از دلم پرسيدم عشق را خلاصه كن گفت: آغاز كسي باش كه پايان تو باشد.

 

2- مذهب عشق بسوزد كه چنين خارم كرد. بلبلي آزاد بودم ولي مرا آواره كرد.

 

3- عشق حديث يك نگاه و تنهايي دو قلب است.

 

4- پيوند عشق حقيقي حتي با مرگ هم گسيخته نمي شود چه برسد به دوري.

 

5- دوستي با هر كه كردم زد به قلبم خنجري عاشق هركه شدم شد نصيب ديگري.

 

6- تو تنها بهانه براي بودنم هستي با من بمان و بدان خلوت دلم آشيانه توست.

 

7- عاشق تو مي مانم عاشقانه با من باش.مثل چشماي خورشيد تو هميشه روشن باش.

 

8- عشق آن نيست كه يك دل به صدياردهي. عشق آن است كه صد دل به يك يار دهي.دوست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد. دوست آن است كه هر لحظه به يادت باشد.

 

9- زندگي دريايي طوفاني است كه قطب نماي آن محبت است.

 

10- يادت باشد براي رسيدن به نور.بايد از شب گذشت.

 

11- الهي گواهي كه گاهي نگاهي ندارد گناهي.

 

12- در كشور عشق هيچ كس رهبر نيست.هيچ شاهي به گدايي سروري نيست.

 

13- اي اشك گرم و آرام ببار برگونه بيمار من. اي غم تو هم لذت ببر از اين همه آزار من.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:12 توسط امین |

عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده‌ها با چشم تَر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه‌هاي ناب ناب عشق يعني لحظه‌هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم، يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم، يک نگاه عشق يعني تکيه‌گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي، آزادگي

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:8 توسط امین |

مرد روي نيمكت چوبي نشست و براي بچه كوچولويي كه روي تاب نشسته بود دست تكان داد

 

بادكنك فروشي  كنارش  نشست

 

مرد  به ياد كودكش افتاد

.

گريه هاي كودكانه اش و التماس مادر براي خريد بادكنك و ...........

 

مستاصل بود نميدونست جواب بچه اش رو چي بده

 

چند وقتي بود كه ازش تقاضا كرده بود

 

دستهاي خالي مرد گوياي شرمندگي و بد عهديش بود

 

هنوز غم دستها و جيب خالي رو داشت كه  يكنفر از دور داد زد .........

 

دمپايي پاره ميخريم.........

 

مرد به كهنگي كفشهاش نگاه كرد و گفت

 

وقت معامله است

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:1 توسط امین |

خدایا چقدر از تو دور شده ام
احساس میکنم مدتهاست که رهایم کرده ای
یا شاید مرا به دیگران سپردی
پیشترها همیشه دستهای نوازشگرت را روی دل زخمی ام احساس میکردم
پیشترها وقتی دلتنگ بودم میـآمدی روی تختم و درست کنار من مینشستی
و با حضورت آرامشی به من میدادی و میرفتی .
میدانم کسی نمیتواند بپذیرد
که من و تو درست کنار هم مینشستیم
و گاهی روبروی هم
و تو از عرش خدایی ات
به فرش اتاقم پا میگذاشتی .
کسی باور نمیکند که پیشترها حضورت و وجودت را لمس میکردم
پیشترها همه چیز فرق میکرد
پیشترها هر شب در بزم تنهایی ام حضور داشتی
پیشترها تو فقط خدا نبودی ، دوست بودی ؛
پیشترها سجاده را که میگشودم ....
میدانم .
مدتهاست که سجاده ام را باز نکرده ام .
دلم برای سجاده کوچکم
که جهانی بزرگ و لایتنهای را
در تار و پود خود جای داده ؛ تنگ شده است
معبودم ؛ چگونه از تو دور شدم ؟
تو را گم کرده ام
تو را کم آورده ام
دلم را خالی میکنم
برگرد
به خانه ات برگرد

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط امین |

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 3:18 توسط امین |

          دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم

                               من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر


                                  شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام


                                          کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:48 توسط امین |

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....


 چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......


 چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای


تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:46 توسط امین |

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای

 چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم


 را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:45 توسط امین |

من پذيرفتم كه عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت كنم/با فراموشي هم آغوشت كنم

مي روم از رفتن من شاد باش/ از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از ما مي روي/ آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را/ تلخي برخورد هاي سرد را

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 3:24 توسط امین |

 

             خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان - بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان
 
            روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان - سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان.

                  --------------------------------------------------------------------------
                         ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم،

                           سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند،

                                      بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند.

                                    --------------------------------------------
                             شايد زندگی آن جشنی نباشد که آرزويش را داشتی

                              اما حال که به آن دعوت شدی تا ميتوانی زيبا برقص

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:15 توسط امین |

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:47 توسط امین |

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:19 توسط امین |